خرید بک لینک
نباشد که پر و خالی شدن های حجم سینه را ، زندگی بنامیم...

نباشد...

ما را برای بهتر ها و عمیق ترهایی ، باید...

برچسب: حجم الاسطوانة,حجم,حجم المكعب, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:05

داشتم بی خیالی های مادری را نظاره می کردم ...

با خیال در حال پرواز حودم هم در جدال بودم ....

غبطه خوردم و گفتم: مگر از فرزند، مقدس تر هم داریم؟

بله ! داریم...

حرمت پدر فرزند...

برچسب: حرمت,حرمت نفس,حرمت احبك, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:04

احمق ، به دشمن شدن مردم با خود کاری ندارد ....

دانا ، با قلب خود بذر مهر را میان مردمان می کارد...

و احمق تر،با سیاست سعی میکند همه را دوست خود کند....

و...

ادامه دارد...

برچسب: ادامه دارد,ادامه دارد به انگلیسی,زندگی ادامه دارد, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:04

درختان ، بالا و پایین های زیادی را با استواری تحمل می کنند و بزرگ میشوند ؛ چرا که این زمستان ها و پاییزها را به عنوان جزیی از زندگی پذیرفته اند و عین زندگی می دانند.می دانند و می مانند و استوار... کاش ما ادمها هم کمی درخت بودیم...

برچسب: نویسنده: حمید محمدی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:04

من آدم کم توقعی ام ؛ اما کمال گرام... بلند پرواز نیستم اما، کمال گرام... نهایت ارزوی من ، داشتن باغیست برای کاشتن گل... شایدم مغازه ای کوچک پر از گل ، تا با فروش مهربانی ها و زیبایی ها ، روزی حلالی بدست ارم و میان عطرها، مست... و یا مغازه ای پر از کتاب ، تا به نادانی ها ، دانایی هدیه کنم و برای خودم، لقمه نانی علم... من! دست پخت مادر را هم دوست دارم... دوست دارم ، طعم ایران را در نانی بپیچم و از کافه ایی کوچک ، به مردم عرضه کنم... من ... همینم ... پیچده در میان تمام سبزها و صورتی ها و ارغوانی ها ...

برچسب: من همینم,من همینم که هستم,من همینم که میبینی, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 20:04

در عجبم از غلبه ی "نفهمی "ها ، بر "بفهمی " ها ،که عجیب خودشان را محق هم می دانند...

برچسب: نویسنده: حمید محمدی تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 19:49

قشنگ ترین جمله ای که خوندم:

{ وحشتناک ترین چیزها اینه که " نفهمی " را ببینی که به شدت به نفهمی هایش اعتقادات تعصب امیز داشته باشد... فاجعه است ... فاجعه...}

برچسب: فتامل جیدا,معنی فتامل, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 19:49

هرچی بیشتر میخوانم ... بیشتر اسیر میشوم .... اسیر خاکی که ، خوب گفته اند : عجیب "کش " دارد... عجیب...

حتی از روی همین نوشته های رو ی کاغذ یا حتی تصاویر دنیای مجازی...

من دل بسته خاک بلا خیز خراسان بزرگ شدم ...

این ایران شرقی...

من ریشه هایم را یکی یکی می یابم با درد و غم و راز افغانستان...

و دوست دارم....

این ریشه ی به ظاهر جامانده از خودم را...

و من میدانم که حتما برای این سرزمین ،کاری خواهم کرد ؛ حتی اگر ان کار ،برای ایران نباشد...

برچسب: ریشه در خاک,ریشه شیرین بیان,ریشه کاسنی, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 19:49

هر رمان یک زندگی بی زیستن است...

انها را می شود زندگی کرد...

هرکدامشان که به اخر میرسند؛ انگار من هم یکبار به اخر میرسم...

برچسب: رمان,رمان بدون سانسور,رمانسرا, نویسنده: حمید محمدی تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 19:49

به دنبال گنجیم ... همگی ...

اندکی به ان می رسند... به گنج عمر و زندگی...

اما بیشترها ، می مانند؛ می بازند... حتی در وسط معدن گنج!

چه میشود ؟ که مرگ رویا ، در یک قدمی رویا میسر میشود؟

جواب شاید ان باشد که گنج های یک معدن را ،حاضر و اماده در میان یک صندوق جواهرات و تراش خورده می خواهیم .

ما در پی شکار ارزوهامان ، بیشتر گنج یابیم تا معدن کار...

برچسب: نویسنده: حمید محمدی تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 19:49

صفحه بندی